<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناکجااباد</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Apr 2008 16:05:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دلتنگی های کافه ای</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=ltr style=&quot;MARGIN-RIGHT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=ltr style=&quot;MARGIN-RIGHT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;Your Breath is sweet, your eyes are like&lt;BR&gt;Two jewels in the sky&lt;BR&gt;Your back is straight your hair is smooth&lt;BR&gt;On the pillow where you lie.&lt;BR&gt;But I don&apos;t sense affection&lt;BR&gt;No gratitude or love.&lt;BR&gt;Your loyalty is not me but to the stars above&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;One more cup of coffee for the road.&lt;BR&gt;One more cup of coffee for I go,&lt;BR&gt;To the valley below.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Your daddy he&apos;s an outlaw&lt;BR&gt;And a wanderer by trade.&lt;BR&gt;He&apos;ll teach you how to pick an choose&lt;BR&gt;And how to throw the blade.&lt;BR&gt;And he oversees his kingdom&lt;BR&gt;So no stranger does intrude.&lt;BR&gt;His voice it trembles as he calls out&lt;BR&gt;For another plate of food&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;One more cup of coffee for the road.&lt;BR&gt;One more cup of coffee for I go,&lt;BR&gt;To the valley below.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;Your sister sees the future&lt;BR&gt;Like your momma and yourself.&lt;BR&gt;You&apos;ve never learned to read or write&lt;BR&gt;There&apos;s no books upon your shelf.&lt;BR&gt;And your pleasure know no limits&lt;BR&gt;Your voice is like a meadow larks.&lt;BR&gt;But your heart is like an ocean&lt;BR&gt;Mysterious and dark.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;One more cup of coffee for the road.&lt;BR&gt;One more cup of coffee for I go,&lt;BR&gt;To the valley below.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;bob dylan&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 16:05:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>اگه از ده .هفت تا برداریم چی میشه؟&lt;BR&gt;هیچ فرقی نمی کنه . ده تا همان ده تاست. حالا تو هی بردار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هاکردن...پیمان هوشمندزاده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 20:06:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و سالهایی که می گذرد ...</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;قطعا روزهایی که گذشت هرگز از یاد نمی روند ، چه روزهای خوب چه روزهای بد. اگر از عنصری به نام دانشگاه فاکتور بگیریم که بی دغدغه ترین و کسل کننده ترین روزهای سال بودند ، روزهای پر از هیاهو و التهاب و سرشار از ادم های جدید و کمی تا قسمتی عجیب و غریب داشتم. ادم هایی هر کدام به نوعی مرا ، افکارم ، خط قرمزهای زندگی ، نگرش ، ارتباطاتم را تحت تاثیر قرار دادند. اما مهم تر از ان موقعیت ها و اتفاقاتی بودند که هر کدام به نوعی نقش نسبتا مهمی را در زندگی روزانه ایفا کردند . هرچقدر که بیشتر فکر می کنم اتفاقات بیشتری به ذهنم می اید که هر کدام برای یک سال کافی است. شاید پر دغدغه ترین و پر ماجراترین اتفاقات سال در تابستان بود. بدون شک یکی از بهترین تابستان هایی که می بایست باشد امسال بود. از ادم های جدیدی که امدند و رفتند گرچه خاطرات و اندوخته هایم از انها بسیار است . و ادم هایی که امدند و در زندگی روزمره ام جایگاهی پیدا کردند و ماندند. از اتفاقات بسیار خوبی که هیچ وقت فراموش نمی شود حتی تاریخ وقوع انها.از سفرهای پر از خاطره های خوب و شاید هم کمی عجیب و غریب ، گاهی هم خنده دار، گاهی هم گریه دار. و از دیدارهای فوق العاده ای که شاید وقوع یکی از انها هم خیلی از دور از ذهن بود اما به وقوع پیوست . و ان قدر عادی در زندگی شکل گرفت ، انگار که عادی ترین اتفاقات زندگی در حال جریان است. امسال پر هیاهوترین سالی بود که تا به حال داشتم و این را وقتی که رضوانی را دیدم ، متوجه شدم. رضوانی با ان سوال های گیج کننده و ان فضای دور و برش که ادم دلش می خواهد ساعت هارا &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;در ان خانه ی مملو از زیبایی هایش بشیند و تنها به وسایلش زل بزند. بی انکه بخواهد سازی بزند یا به ملودی خاصی فکر کند. تنهای بوی چوب ان کافی است تا تو را به یک سماع مستانه دعوت کند. او هم از ان ادم هایی بود که تنها نگاهش و سوالات گیج کننده اش در اخرین روزهای پرماجرای هرروزم، جرقه ای بزند. جالب تر از کل این روزها ، این روزهای اخر است که به طرز عجیبی قابل توجه است و تاثیرگذاری زیاد انها هم مزید برعلت شده است که بیشتر به این روزهایی خوب و بدی که گذشت فکر کنم . &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ ن : سوالی پیش امده : نود درصد مردم سنتوری را دیدند ، نود درصد پاساژهای تهران اهنگ های سنتوری را پخش می کنند . در حال حاضر سنتوری در امارات در حال اکران است. قصد وزارت ارشاد از اعلام غیرقابل اکران بودن سنتوری چیست؟ قصد دارند تهیه کننده را به خاک سیاه بنشانند ایا؟ طرح خالی سازی سالن های سینما را دارند ایا؟ یا می خواهند کلا یه حالی به مردم و سینما و مهرجویی و تهیه کننده &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بدهند ایا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 15:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمله بهانه است</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از پله ها که پایین می اید ، یکسره خیره می شود در حالیکه از غرور سرش را بالا گرفته ، سعی می کنم خودم را از سر راهش دور کنم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;تا نگاهم با نگاهش تلاقی نکند در حالیکه هیچ دلیل منطقی ای برای فرار ازش ندارم. همان طور که وقتی ابروهایش را با تعجب بالا می اندازد و خیره به چشمانم نگاه می کند ، نگاهم را از نگاهش می دزدم تا مرا مواخذه نکند . در حالیکه از دلخوری کهنه اش مدت هاست که می گذرد اما باز هم احساس می کنم هر بار که نگاهم می کند می خواهد ان خاطره را برایم تکرار کند و بگوید که فراموش نکرده و هنوز هم به یاد دارد . باز هم روبه رویم می نشیند در حالیکه قصد دارد مرا به سکوت دعوت کند ، شروع می کند . و حرف های همیشگی اش را تکرار می کند . گاهی بعضی هایشان را از حفظ هستم و قبل از انکه چیزی بگوید ، از نگاهش می خوانم که چه می خواهد بگوید. اخرین بارش همین دیروز بود . مثل همیشه بر روی صندلی نشسته بود و قصد داشت که بگوید کمی هم جدی باش و شاید منظورش چیز دیگری بود . شاید هم فهمیده بود که حواسم هست . نمی دانم شاید هم بازتحت تاثیر همان دلخوری سابق بود که این طور صحبت می کرد . اما وقتی داشت می رفت سرش را پایین انداخته بود و اهسته و با طمانینه راه می رفت .انگاری که هیچ کاری ندارد ، بی هدف ، بدون انکه بداند که کجا باید برود قدم می زد و من به قدم های ارامش خیره شدم و او به خطای کودکانه من شاید ...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Mar 2008 18:17:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان افسانه ی فیدل کاسترو  ، واقعیت یا رویا ؟</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کمتر کسی فکر می کرد جانشین ژنرال باتیستا روزی همچون او چنان مجذوب قدرت گردد که پنجاه سال حاکمیت مطلق بر کوبا را عهده دار شود .گرچه از همان ابتدا تمایل فیدل به قدرت در نقش فرمانده نیروهای مسلح در کوبا با غلبه بر رییس جمهور کوبا &quot; اوروتیا &quot; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;نمایان گشت و بالاخره در فوریه 1959 به صورت رسمی &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;به نخست وزیری کوبا مبدل گشت و مردم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;او را رهبر اعلاء خواندند و او نیز کاملا قصد رهبری داشت. فیدل کاسترو توانست لقب رهبر اعلاء ی کوبا و رهبر افسانه ای کوبا را از ان خود کند اما پرسش ایجاد شده در ذهن این است که ایا هنوز هم این القاب برازنده ی اوست؟ &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;کاسترو به همرا برادرش رائول و گروهی چریک انقلاب کوبا را با شجاعت رقم زدند تا فیدل رهبر افسانه ای گردد گرچه می توانست همانند دو فرمانده انقلابش ارنستو چه گوارا و کامیلو&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سیئنفوئگوس اسطوره باقی بماند ، اسطوره ی نسلی که نماد شورش و عصیان و حق طلبی بودند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کاسترو شیوه ی کمونیستی را برگزید تا به تصاحب قدرت بپردازد زیرا که در حکومت دموکراتیک ، حکومت پنجاه ساله ی او جایی نداشت و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ان جوان کمونیست اکنون در سن هشتاد و یک سالگی در حالیکه پنجاه سال از حاکمیت مطلق او بر کوبا می گذرد از قدرت کناره گیری می کند. کناره گیری او هم از قدرت همچون دیگر اقداماتش و احتمال همکاری در کشته شدن فرماندهان انقلابش در هاله ای از ابهام باقی است شاید که اینده ان را فاش کند. اما مهم تر از ان مردم کوبا هستند، &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;که ایا مردم کوبا هنوز هم در فکر رویای ازادی کوبا و یا شاید رویای رنگ باخته ازادی کوبا هستند ؟ و اما افسانه فیدل کاسترو با کناره گیری از قدرت پایان می پذیرد یا نه ؟ و ایا این سخن مشهور او&quot; مرا محاکمه کنید ، تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد &quot; در سخنرانی پس از دادگاه محاکمه اش به وقوع خواهد پیوست؟ &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Feb 2008 12:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افرا یا روز می گذرد</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>افرا می تواند سرگذشت هر کدام از ما ،که هر روزبا زر و زور روبه رو می شویم ،باشد .در واقع هر کدام از شخصیت های نمایش ادم هایی هستند که هرروز با انها سروکار داریم، ادم های مغرور و از خودراضی ای همچون شازده خانوم که تمام معادلات زندگی را با پول حل می کنند و یا ادمهای شارلاتان و نان به نرخ روزخوری همچون اقدامی مدیر فروشگاه.همه و همه ادم هایی هستند که هرروز با انها راه می رویم ، زندگی می کنیم و همین ملموس بودن شخصیت هاست که مخاطب را بیشتر و بیشتر به نمایش نزدیک می کند ، نمایشی که ماجرای قدیمی تقابل خیر و شر است و مهمتر از ان به نمایش کشیدن این تقابل است، جایی که تمام بازیگران راوی هستند و مخاطب اصلی در طول نمایش تماشاگران هستند و تماشاگر در بطن ماجرا قرار می گیردو لحظه به لحظه با نمایش درگیر می شود، با شادی افرا می خندد و با اندوه افرا بغض در گلویش سنگینی می کند. جایی که افرا معلم ساده ی نمایش در میان شاگردانش لبخند بر لبانش جاری می شود و در جایی که از شدت اندوه پس از ازادی از زندان توان راه رفتن هم ندارد. تماشاگر لحظه به لحظه با افرا زندگی می کند ، از شازده خانوم روی برمی گرداند، به حال چلمن میرزا دلسوزی می کند، غم مادر افرا را برای کودکانش را حس می کند ،از محبت های پدرانه ی سرکار خادمی خرسند می شود و تمامی این احساسات در عرض دو ساعت با تماشاچی همراه می شود ، بی لحظه ای توقف در میان نمایش قرار می گیرد . نمایش با ریتم خوشی جلو می رود چنان که در پایان ماجرا وقتی نویسنده( رحیم نوروزی ) صحبت از نمایش می کند تماشاچی به خودش می اید که افرا نمایشی بیش نبوده است .علاوه بر بازی خوب بازیگران و کارگردانی و نمایش نامه ی بهرام بیضایی که قطعا اجرای این چنین نمایشی برای تماشاگران دور از ذهن نبوده است ، نورپردازی و صحنه ارایی نمایش هم بسیار به چشم می اید. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن : مطلب افرا را دو ، سه هفته ای است که می خواهم بنویسم اما این روزها انقدر سرم شلوغ است و درگیر جزییات هستم و مشکلات این چند هفته ی اخر هم مزید بر علت شده که کمتر پای کامپیوتر بشینم. قصد نوشتن مطلبی در مورد نمایش ملاقات بانوی سالخورده و مرغابی وحشی را هم داشتم که فعلا افرا را به ان دو ترجیح دادم ، شاید در اینده در مورد ان دو هم بنویسم .&lt;BR&gt;جدا از مشکلات و سرشلوغی های این چند وقت یک اتفاق خوب هم در شرف وقوع است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Feb 2008 13:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمستان است...</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حسین علیزاده : &quot; جشنواره واقعی موسیقی ،کنسرت های تابستانه بود که امسال برگزار شد. &quot; این صحبت مرا به یاد کنسرت های تابستان انداخت که بی شباهت به فستیوال موسیقی نبود . تنها کمبودش هم ، نبود شهرام ناظری بود که این روز ها پس از سفر امریکا و فرانسه در وین کنسرت گذاشته است! &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گرچه تاریخ مصرف جشنواره و اخبارش گذشته اما این حرف حسین علیزاده ، شوق کنسرت های تابستانی را در من زنده کرد . یاد بازی بزرگان موسیقی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;برروی صحنه تالار کشور در شبهای تابستان افتادم . شاید ماندنی ترین کنسرت هایی را که تا به امروز رفته باشم متعلق به تابستان امسال باشد. کنسرت هایی که هنرنمایی ساز و قدرت نمایی وسعت صدا بوده باشد و زیباتر از ان تلفیق این دو در کنسرت شجریان بود . گرچه نبود حسین علیزاده و کیهان کلهر به وضوح حس می شد اما اواز شجریان جای خالی ان دو را پر می کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;جدا از خاطرات و لحظات به یاد ماندنی کنسرت های تابستان ، جشنواره با حضور گروه های کم تجربه و به ویژه استفاده ی ابزاری از موسیقی پاپ که به طور جهانی جایگاهی در جشنواره ها ندارد در هیچ کجای دنیا . جشنواره ی موسیقی که جایگاه موسیقی اصیل و ملی و فاخر است را به کارناوال شادی تبدیل کرده است ، که در جهت پر نمودن سالن ها و درامد حاصل از ان اقدام کرده است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;پ ن : دانشگاه به علت بارش برف تعطیله !!!! &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;پ ن ۲ : تهران یخ زده &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 09:08:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببار ای بارون ببار....</title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نه سنگ بودم و نه ابر &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نه ناقوس و نه چنگ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نواخته ی دست فرشته ای یا شیطانی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من از اغاز هیچ نبودم جز انسان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و نیز نمی خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این شعر اریش فرید را همین طوری بی دلیل خیلی دوست دارم ، بی دلیل بی دلیل هم که نیست . وقتی دستهامو توی جیب هام می ذارم و توی هوای بارونی بدون چتر راه می روم تنها چیزی که به ذهنم میاد همین چند خط است. دلم می خواهد مسیر انقدر طولانی باشد که ته خیابانش پیدا نباشد مثل یه خیابون بی انتها و من بی خیال زندگی دستهامو توی جیب هایم کنم و بی دغدغه ی ترافیک و شلوغی و بوق و جمعیت راه بروم و راه بروم . حتی نیم نگاهی به اطراف نکنم و راه بروم و وقتی سرم را بلند کنم تنها ابی اسمون و سفیدی ابرها باشد و قطرات بارون بر روی صورتم . &lt;BR&gt;نمی دونم چرا اون روزی که بارون می اومد و صدایش تمام کلاس را پر می کرد و من سرشار از تمام حس های عجیب و غریب بودم ، وقتی استاد از&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تک تک بچه ها پرسید : وقتی بارون میاد یاد چی می افتید ؟ به دروغ گفتم : بارون... در حالیکه نمی دانستم کدامیک از احساساتم را درباره بارون باید بگم؟ تمام شب یاد همین شعر بودم ، وقتی بارون میاد یاد این چند خط می افتم و یاد انسان بودنمان که این روزها خیلی راحت فراموش شده...بارون من رو یاد تمام دل تنگی هایی می اندازد که منو به یاد انسان بودنم می اندازه. بارون منو یاد تمام الودگی هایی که باید پاک شود می اندازد ، یاد اینکه انسانیم. باید انسانی و به دور از پلیدی ها زندگی کنیم. بارون منو یاد از نو شروع کردن می اندازه ، مثل تولد یه بچه . بارون منو یاد تمام خوبی ها می اندازه . بارون زنده بودن را به من یاداوری می کند. بارون نوازش اونی که اون بالا در اسمان هفتم من رو نگاه می کنه و من در این چند وقت چه اسان فراموشش کرده بودم. فراموشش کرده بودم که همیشه و همه جا مهربونی اش با من همراه است و من چه راحت چشم بر تمام مهربونی هایش بسته بودم .چه خوب شد بالاخره بارون بارید تا من دوباره انسان بودن را همراه با قطراتش زمزمه کنم برای خودم ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Nov 2007 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>خسته&lt;BR&gt;منزجر&lt;BR&gt;متنفر&lt;BR&gt;دل تنگ&lt;BR&gt;عصبانی&lt;BR&gt;هنوز صدایش در گوشم می پیچد ، لحظه ای چهره ی نگران و هراسانش از یادم نمی رود...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Nov 2007 22:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tillneverland.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>کجای سطر قرار گرفتی که من تو را جا انداختم؟؟؟</description>
<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 17:52:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tillneverland&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>tillneverland</dc:creator>
<guid>http://tillneverland.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
