تبليغاتX
ناکجاآباد
ناکجاآباد
پنجشنبه 8 آذر1386
ببار ای بارون ببار....

نه سنگ بودم و نه ابر

نه ناقوس و نه چنگ

نواخته ی دست فرشته ای یا شیطانی

من از اغاز هیچ نبودم جز انسان

و نیز نمی خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان

 

این شعر اریش فرید را همین طوری بی دلیل خیلی دوست دارم ، بی دلیل بی دلیل هم که نیست . وقتی دستهامو توی جیب هام می ذارم و توی هوای بارونی بدون چتر راه می روم تنها چیزی که به ذهنم میاد همین چند خط است. دلم می خواهد مسیر انقدر طولانی باشد که ته خیابانش پیدا نباشد مثل یه خیابون بی انتها و من بی خیال زندگی دستهامو توی جیب هایم کنم و بی دغدغه ی ترافیک و شلوغی و بوق و جمعیت راه بروم و راه بروم . حتی نیم نگاهی به اطراف نکنم و راه بروم و وقتی سرم را بلند کنم تنها ابی اسمون و سفیدی ابرها باشد و قطرات بارون بر روی صورتم .
نمی دونم چرا اون روزی که بارون می اومد و صدایش تمام کلاس را پر می کرد و من سرشار از تمام حس های عجیب و غریب بودم ، وقتی استاد از  تک تک بچه ها پرسید : وقتی بارون میاد یاد چی می افتید ؟ به دروغ گفتم : بارون... در حالیکه نمی دانستم کدامیک از احساساتم را درباره بارون باید بگم؟ تمام شب یاد همین شعر بودم ، وقتی بارون میاد یاد این چند خط می افتم و یاد انسان بودنمان که این روزها خیلی راحت فراموش شده...بارون من رو یاد تمام دل تنگی هایی می اندازد که منو به یاد انسان بودنم می اندازه. بارون منو یاد تمام الودگی هایی که باید پاک شود می اندازد ، یاد اینکه انسانیم. باید انسانی و به دور از پلیدی ها زندگی کنیم. بارون منو یاد از نو شروع کردن می اندازه ، مثل تولد یه بچه . بارون منو یاد تمام خوبی ها می اندازه . بارون زنده بودن را به من یاداوری می کند. بارون نوازش اونی که اون بالا در اسمان هفتم من رو نگاه می کنه و من در این چند وقت چه اسان فراموشش کرده بودم. فراموشش کرده بودم که همیشه و همه جا مهربونی اش با من همراه است و من چه راحت چشم بر تمام مهربونی هایش بسته بودم .چه خوب شد بالاخره بارون بارید تا من دوباره انسان بودن را همراه با قطراتش زمزمه کنم برای خودم ...

 

 

+ نوشته شده در 8:36 PM توسط بهاره
جمعه 2 آذر1386
خسته
منزجر
متنفر
دل تنگ
عصبانی
هنوز صدایش در گوشم می پیچد ، لحظه ای چهره ی نگران و هراسانش از یادم نمی رود...

+ نوشته شده در 1:43 AM توسط بهاره