تبليغاتX
ناکجاآباد
ناکجاآباد
سه شنبه 29 آبان1386
کجای سطر قرار گرفتی که من تو را جا انداختم؟؟؟
+ نوشته شده در 9:23 PM توسط بهاره
پنجشنبه 24 آبان1386

در کنار باورم ایستاده ام

با ترسم

بدون عشقم

فراتر از خشمم

در برابر امیدم

با نیازمندی ام

از برای سخنم

پیش از مرگم

 

اریش فرید

 

 

1.صفحه ی دوم مجله ی فرهنگ و اهنگ اگهی بزرگ کانون فرهنگی عارف بدجور به چشم می اید. در اگهی نوشته شده : کانون فرهنگی عارف با حضور استادان و هنرمندان برجسته ایران هنرجو می پذیرد ، با دیدن _ مستر کلاس کمانچه کیهان کلهر _ ما هم به برجسته ترین بودن استاداشان ایمان می اوریم. یک حس کنجکاوی پیرامون کلاس ولمان نمی کند تا جایی که گوشی تلفن را برمی داریم و به اموزشگاه عارف زنگ می زنیم اما جالب تر از کنجکاوی بی اساس ما جواب منشی اموزشگاه به سوال من در مورد زمان و هزینه کلاس هاست. خانم منشی با خنده می گویند : این اگهی 1 سالی است که چاپ می شود و اسم ایشان را چاپ می کنند به عنوان استاد اموزشگاه اما من تا به حال اقای کلهر را ندیدم . می پرسم : یعنی احتمال دارد که ایشون بعدها اونجا ( اموزشگاه عارف ) بیایند و تدریسی هم بکنند . منشی : بعید می دانم ...

البته من هم بعید می دانم  نمی دانم  چرا همچین اموزشگاهی با وجود کلی استاد معتبری که در انجا تدریس می کنند این چنین به شعور متقاضیانش توهین می کنند و چنین سواستفاده ای از اسم شخصی می کند . گرچه این کلاس با چنین مختصاتی ( مستر کلاس بودن) و هم چنین از لحاظ نوع ساز به کار من نمی امد اما از اینکه در هنر هم این چنین دغل بازی می کنند بسیار متاسفم.

 

 

 

2. یک هفته ای را که خودم را تحریم کرده بودم و به اینترنت وصل نمی شدم ، ساعت هایی را که وصل می شدم را به خوردن hot chocolate  همراه با اهنگهای bob Dylan  و خواندن شعر گذراندیم . تجربه ی خوبی در زمینه شعر بود ، شاید اینترنت را برای مدتی طولانی تر کنار گذاشتیم و کمی به اوضاع شعرمان سروسامانی دادیم .

 

+ نوشته شده در 8:57 PM توسط بهاره
چهارشنبه 16 آبان1386

سال را از یاد می برم

روز را

تاریخ را

به محبس می روم

به انفرادی

تنها روزنه ام برگی سفید

شاید

متولد شد

جادوی انسان ستیز کلمه

با همه پرتوهای رنج

 

 

اتفاق های اخیر ، اشنایی ها ، دوستان جدید ، حرف های جدید ، وقایع عجیب و غریب و دور از ذهن مرا به شدت گیج کرده است و در این میان تنها حس سردرگمی نیست که مرا متزلزل کرده است بلکه این گذر زمان است که هیچ به همراه دارد و هیچ .

 

 

 

جهان

گوش گنده اش را

گوش پر ستاره پر کنه اش را

 برروی دست گذاشته است

خفته است

 

 

کلاس های روابط با ان روند عجیب کلاس و تیرگی اسمان هیشه کسل کننده بوده و هست اما نکته قابل توجهی که پیرامون کلاس است استاد محترمه ی ان و بحث های بی ربط به هم و از هم گسیخته ی ان که گاهی به حقوق نزدیک می شود ، گاهی به جامعه شناسی و گاهی به مبانی سازمان . و در کل با نام درس که روابط صنعتی یا همان روابط کار است هیچ سنخیتی ندارد و بسیار برایم جای سوال دارد که چرا نام این درس را روابط نامیدند؟ بحث هفته ی اخر بسیار جای تامل و صحبت دارد . حقوق بشر و دیدگاه انسان نسبت به ان بحث این هفته بود که برخلاف نام صلح طلبانه ی ان بحث پیرامون ان به نزاع کشیده شد . در این میان در حالیکه از نظرات و عقاید دوستان هاج و واج بودم استاد محترمه که هر جلسه علاقه ی زیادی به نظرات بنده دارد در حالیکه ترجیح می دهم که در این اشفته بازار عقاید فقط تحلیل گر باشم تا ناطق ! به اجبار مرا به حرف وادار می کند . نمی دانم باید تعریفی از حقوق بشر ارائه کنم و از موارد نقض ان در ایران و سایر کشورها بگویم و از حقوق طبیعی انسان ها دفاع کنم ؟ یا جواب نظرات بی حتی لحظه ای فکر دوستان را بدهم !! گرچه نطق طولانی می کنم و بسیار پراکنده صحبت می کنم که گاهی خودمم هم گیج می شوم . کلاس با اختلاف تمام می شود و من در طل راه به نظرات دانشجویان که قرار است اینده به دست انها باشد و مدیران اینده شوند فکر می کنم و برای خودم و انها متاسف می شوم . برای خودم متاسف می شوم چرا که چنین هم نسلان و هم قطارانی دارم و برای انها متاسف می شوم چرا که هنوز اصالت بشر را نفهمیدند. متاسفم تمام کوششان در جهت حقوق بشر در راستای حفظ حجاب و تحمیل ان است در حالیکه نقض حقوق بشر در ایران در ابعاد دیگری پررنگ تر به چشم می اید تمام دعوای دوستان بر سر امر به معروف و نهی از منکر ( به قول خودشان ) می باشد و دم از نقض حقوق بشر در اروپا به علت تحمیل بی حجابی می زنند . استاد تصدیق می فرمایند در کشور اسپانیا اجازه ی سخنرانی با حجاب را به ایشان داده نشده است و دوستان متذکر می شوند نقش اساسی امریکا و استکبار جهانی را و بدی کل دنیا و خوبی مطلق مارا . یاداور می شوند تا فراموش نکنیم . اما عجیب تر از ان کمتر از 1 ساعت بعد برایم در شلوغی و ازدحام تجریش اتفاق می افتد . پسر بچه ده ، دوازده ساله ای که ترازویش جلوی پایش است و دستانش از ارنج به پایین قطع است . صورتش را که از هجوم افتاب به ان به تیرگی می زند را بلند می کند و نگاهش با نگاهم تلاقی می کند ، در عمق نگاهش عجز و ناتوانی و درماندگی را می بینم . نفسم بند می اید ، حالت تهوع پیدا می کنم و فراموش می کنم حقوق بشر در ایران چگونه است و به کجا رسیده است .تنها می توانم نگاهم را از نگاهش بدزدم...

 

 

شاید

دستی

از سر عمد

مرا

چرخ کرده است میان ادمها

 

 

ساعت هفت شب در میان ترافیک و ازدحام ماشین و جمعیت در میدان ونک با دیدن صف طویل و طولانی تاکسی برای میرداماد ترجیح میدهم ولی عصر را پیاده طی کنم ، یاد شبی می افتم که مثل همین شب  صف تاکسی به طرز عجیبی طولانی شده بود و خیابان از ازدحام جمعیت و ماشین در حال انفجار بود . ان شب هم از ونک تا میرداماد را پیاده رفته بودم . سر میرداماد بدتر از ونک صفی عجیب طولانی منتظر تاکسی بودند و ترافیک مثل همیشه بر روی اعصاب بود . در صف تاکسی سه خانوم با همدیگر در حال صحبت بودند . ناخواسته در جریان صحبتشان قرار گرفتم . اولی که از شهرستان امده بود گفت : تهران جهنم شده است هرسال بدتر از پارسال . من پارسال اومدم این طور نبود!

دومی : همیشه هم که این طور نیست . الان پیک ترافیک است .

سومی : نه خانوم من همیشه این وقت بیرون هستم . کی همیشه همینه . از وقتی پوتین امده این طور شده !! دیروز هم همین بود !

اولی : شنیدم اطراف کاخ سعد اباد را بستند و همه ی پلیس ها را بردند انجا !

دومی : پلیس ها را بردند تاکسی ها را که نبردند خانوم !!

دو قدم جلوتر دختر ، پسری هم درباره ی امدن پوتین و رابطه ی مستقیم ان با ترافیک صحبت می کنند . در این گیر و دار مردم به پوتین فحش می دهند و خانومی اعلام می دارد در این 2 ِ،3 روز که پوتین امده ترافیک زیاد شده! خدا لعنتش کند و ادم متوجه می شود مردم اخبار را چه دقیق و با جزییات دنبال می کنند طوری که سفر یک روزه را تبدیل به هفته ساختند .

با اینکه این بار پوتین در تهران نیست ، پلیس ها همه سر جایشان هستند اما باز هم ترافیک است و باز هم مردم می نالند . این بار سوژه ی دیگری را پیدا کردند...

 

 

گوش کنید

در انجا

در تالار

زنی هست

از انجمن فرشته های اسمان

 می گیرد دستمزد

 

 

صبح زود است ، بالاجبار باید به نطق فرزند مطهری گوش کنیم در حالیکه حوصله ی  احدالناسی را هم نداریم  . ایشان به ما لطف کرده اند و از الطاف پدربزرگوارشان نطق می کنند . و در نطق هایشان پیرامون شهید مطهری و زنان این طور می گویند :

اسلام از زن نه به عنوان کالا بلکه به عنوان یک انسان صحبت می کند همان طور که شهید مطهری از مادر بزگوار ما تشکر می کرد و از ما می خواست به او احترام بگذاریم .

و فرزند مطهری تاکید می کند که این کار بسیار بزرگی است پدر من انجام می داده است و ما متوجه شدیم که چقدر ایشان بزرگوار بوده است.

در ادامه می گوید : زن باید سیرت زیبا داشته باشد نه صورت زیبا . صورت زیبا در برابر سیرت نازیبا ارزشی نداردالبته علاوه بر سیرت زیبا زن باید دارای جمال زیبا هم باشد زیرا که زیبایی متعلق به زنان است پس باید زیبا هم باشد ...

 

 

شب خواهد امد

خواهد کشت

خواهد درید

می بینید

شب باز هم

مزاحم است

شب

مشتی ستاره دارد

دستی خائن

اما پراکنده کرده است

ستاره هایش

 

اشعار : ولادیمیر مایاکوفسکی

 

پ ن : هم نوا با بم را بعد از مدتها دیشب دیدم ، کلهر با ان ساز جادویی اش تا چند روز باز مرا از روال عادی زندگی خارج می کند .

+ نوشته شده در 1:4 PM توسط بهاره