Your Breath is sweet, your eyes are like
Two jewels in the sky
Your back is straight your hair is smooth
On the pillow where you lie.
But I don't sense affection
No gratitude or love.
Your loyalty is not me but to the stars above
One more cup of coffee for the road.
One more cup of coffee for I go,
To the valley below.
Your daddy he's an outlaw
And a wanderer by trade.
He'll teach you how to pick an choose
And how to throw the blade.
And he oversees his kingdom
So no stranger does intrude.
His voice it trembles as he calls out
For another plate of food
One more cup of coffee for the road.
One more cup of coffee for I go,
To the valley below.Your sister sees the future
Like your momma and yourself.
You've never learned to read or write
There's no books upon your shelf.
And your pleasure know no limits
Your voice is like a meadow larks.
But your heart is like an ocean
Mysterious and dark.One more cup of coffee for the road.
One more cup of coffee for I go,
To the valley below.bob dylan
هاکردن...پیمان هوشمندزاده
از پله ها که پایین می اید ، یکسره خیره می شود در حالیکه از غرور سرش را بالا گرفته ، سعی می کنم خودم را از سر راهش دور کنم تا نگاهم با نگاهش تلاقی نکند در حالیکه هیچ دلیل منطقی ای برای فرار ازش ندارم. همان طور که وقتی ابروهایش را با تعجب بالا می اندازد و خیره به چشمانم نگاه می کند ، نگاهم را از نگاهش می دزدم تا مرا مواخذه نکند . در حالیکه از دلخوری کهنه اش مدت هاست که می گذرد اما باز هم احساس می کنم هر بار که نگاهم می کند می خواهد ان خاطره را برایم تکرار کند و بگوید که فراموش نکرده و هنوز هم به یاد دارد . باز هم روبه رویم می نشیند در حالیکه قصد دارد مرا به سکوت دعوت کند ، شروع می کند . و حرف های همیشگی اش را تکرار می کند . گاهی بعضی هایشان را از حفظ هستم و قبل از انکه چیزی بگوید ، از نگاهش می خوانم که چه می خواهد بگوید. اخرین بارش همین دیروز بود . مثل همیشه بر روی صندلی نشسته بود و قصد داشت که بگوید کمی هم جدی باش و شاید منظورش چیز دیگری بود . شاید هم فهمیده بود که حواسم هست . نمی دانم شاید هم بازتحت تاثیر همان دلخوری سابق بود که این طور صحبت می کرد . اما وقتی داشت می رفت سرش را پایین انداخته بود و اهسته و با طمانینه راه می رفت .انگاری که هیچ کاری ندارد ، بی هدف ، بدون انکه بداند که کجا باید برود قدم می زد و من به قدم های ارامش خیره شدم و او به خطای کودکانه من شاید ...
کمتر کسی فکر می کرد جانشین ژنرال باتیستا روزی همچون او چنان مجذوب قدرت گردد که پنجاه سال حاکمیت مطلق بر کوبا را عهده دار شود .گرچه از همان ابتدا تمایل فیدل به قدرت در نقش فرمانده نیروهای مسلح در کوبا با غلبه بر رییس جمهور کوبا " اوروتیا " نمایان گشت و بالاخره در فوریه 1959 به صورت رسمی به نخست وزیری کوبا مبدل گشت و مردم او را رهبر اعلاء خواندند و او نیز کاملا قصد رهبری داشت. فیدل کاسترو توانست لقب رهبر اعلاء ی کوبا و رهبر افسانه ای کوبا را از ان خود کند اما پرسش ایجاد شده در ذهن این است که ایا هنوز هم این القاب برازنده ی اوست؟ کاسترو به همرا برادرش رائول و گروهی چریک انقلاب کوبا را با شجاعت رقم زدند تا فیدل رهبر افسانه ای گردد گرچه می توانست همانند دو فرمانده انقلابش ارنستو چه گوارا و کامیلو سیئنفوئگوس اسطوره باقی بماند ، اسطوره ی نسلی که نماد شورش و عصیان و حق طلبی بودند. کاسترو شیوه ی کمونیستی را برگزید تا به تصاحب قدرت بپردازد زیرا که در حکومت دموکراتیک ، حکومت پنجاه ساله ی او جایی نداشت و ان جوان کمونیست اکنون در سن هشتاد و یک سالگی در حالیکه پنجاه سال از حاکمیت مطلق او بر کوبا می گذرد از قدرت کناره گیری می کند. کناره گیری او هم از قدرت همچون دیگر اقداماتش و احتمال همکاری در کشته شدن فرماندهان انقلابش در هاله ای از ابهام باقی است شاید که اینده ان را فاش کند. اما مهم تر از ان مردم کوبا هستند، که ایا مردم کوبا هنوز هم در فکر رویای ازادی کوبا و یا شاید رویای رنگ باخته ازادی کوبا هستند ؟ و اما افسانه فیدل کاسترو با کناره گیری از قدرت پایان می پذیرد یا نه ؟ و ایا این سخن مشهور او" مرا محاکمه کنید ، تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد " در سخنرانی پس از دادگاه محاکمه اش به وقوع خواهد پیوست؟